چه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"
افرادی که دارای حس قوی خود-کارآیی باشند:
• به مسائل چالشبرانگیز به صورت مشکلاتی که باید برآنها غلبه کرد، مینگرند.
• علاقه عمیقتری به فعالیتهایی که در آنها مشارکت دارند نشان میدهند.
• تعهد بیشتری نسبت به علایق و فعالیتهایشان حس میکنند.
• و به سرعت بر حس یأس و نومیدی چیره میشوند.
کسانی که حس خود-کارآیی ضعیفی داشته باشند:
• از کارهای چالشبرانگیز اجتناب میکنند.
• عقیده دارند که شرایط و وظایف مشکل، خارج از حد توانایی و قابلیت آنهاست.
• بر روی ناکامیهای شخصی و نتایج منفی تمرکز میکنند.
• و به سرعت اعتماد خود نسبت به قابلیتها و تواناییهای
شخصیشان را از دست میدهند. (بندورا ۱۹۹۴)
در سال 1960 روانشناس آمریکایی دکتر والتر میشل آزمایشی را بر
روی کودکان چهارساله انجام داد.او به کودکان پیشنهاد کرد اگر بتوانند
تا زمانی که او به دنبال کاری می رود و بر می گردد آنان بتوانند صبر کنند دو عدد شیرینی جایزه می گیرند،اما اگر نتوانند تا آن موقع صبر
کنند، فقط یک شیرینی همین الان به آن ها می دهد.یقینا این آزمایش
ذهن هر کودک چهار ساله ای رادرگیر می سازد.
ذهنی که نمونه ای کوچک از نبرد همیشگی تکانه و مهار نفس، میل و
خویشتن داری، کامرواسازی و صبر است.این که کودک کدام گزینه را
انتخاب می کند می توان به سرعت به شخصیت او پی برد و می توان
پیش بینی کرد کودک احتمالا در مسیر زندگی خود چه خط سیری را
انتخاب می کند.نتیجه آزمون این بود:بعضی از کودکان چهارساله می
توانستند برای مدتی حدود 15 تا 20 دقیقه دست به شیرینی ها نزنند تا
آزمون گر بازگردد.آنها برای آنکه در این مبارزه مقاومت کنند چشمان
خود را بستند تا مجبور نباشند شیرینی های وسوسه گر را نگاه کنند،
سر خود را میان دستانشان می گرفتند، با خود حرف می زدند،آواز می
خواندند، با دست و پایشان بازی می کردند یا حتی سعی می کردند
بخوابند.
این گروه کودکان به عنوان پاداش دو شیرینی می گرفتند تا دیگران که
تکانشی تر بودند وتحمل کمتری داشتند آنان همان یک شیرینی را
درست پس از آنکه آزمونگر اتاق را برای انجام کارش ترک کرد
قاپیدند. این آزمایش در کودکستانی در محوطه دانشگاه استانفورت
صورت گرفت و از آنجایی که این تحقیق اساسا شامل فرزندان کارکنان
دانشگاه استانفورت می باشد، دکتر والتر میشل ردپای همان کودکان
چهارساله را تا زمان فارغ التحصیلی از دبیرستان دنبال کرد.
تمایز این کودکان در نحوه کنار آمدن خود با این لحظات سرشار از
خواسته ها وتمایلات به خوبی آشکار ساخت.دوازده تا چهارده سال بعد
زمانی که همین کودکان در نوجوانی و در سن 18 سالگی مورد
ارزیابی قرار گرفتند تفاوت عاطفی ،هیجانی و اجتماعی موجود میان
گروه کودکانی که شیرینی را قاپیدند و هم سالان آنها که کامروا سازی
خود را در خوردن شیرینی به تاخیر انداختند چشمگیر بود.
کسانی که در سن چهار سالگی در مقابل وسوسه نفس مقاومت کرده
بودند در نوجوانی از نظر اجتماعی صالح تر ،کار آمدتر ودارای قدرت
ابراز وجود بودند و بهتر می توانستند با ناکامی های زندگی دست و
پنجه نرم کنند وبر اثر فشار روانی ابتکار عمل کمتر از دستشان خارج
می شد.در رویارویی با مشکلات به جای کنار کشیدن ، به استقبال
چالش ها می رفتند، آنان متکی به نفس بودند و در کارها از خود
خلاقیت نشان می دادند.اما حدود یک سوم کودکانی که شیرینی را قاپیدند
تعداد کمی از این خصوصیات را داشتند و از نظر روانشناختی نسبتا
مساله دار مساله دار بودند.آنان در نوجوانی خود را از تماس های
اجتماعی کنار می کشیدند. لجوج و فاقد قدرت تصمیم گیری
بودند.ناملایمات به آسانی موجب دلسردی آنها می شد.خودشان را
موجودی بی ارزش می پنداشتند، در مقابل فشار روحی نظم کار از
دستشان خارج می شدبه همه چیز بی اعتماد و آزرده خاطر
بودند.احتمال بروز رشک و حسد در آنان زیاد بوده و در مقابل بد
رفتاری دیگران به صورت افراطی پاسخ می دادند که این کار موجب
درگیری می شد.
پس از گذشت چهارده سال هنوز نمی توانستند کامرواسازی خود را به
تاخیر بیاندازند.برگرفته از کتاب"هوش هیجانی "
پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم .
شوپنهاور
او در فلسفه اشراقش از اصطلاحات حکمت ایرانی بهره برده بود و معتقد بود اصل منشا انسان از نور است؛ چون وجود باری تعالی نور است و از خود در وجود انسان دمیده.سهروردی می گفت سیر و سلوک تنها زاده فکر نیست بلکه بر اثر ریاضت و راهنمایی عقل حاصل می شود.او سفری به حلب داشت و چون علمای حلب نظرات فلسفی اش را شنیدند و دیدند که او از اصطلاحات حکمت ایرانی استفاده می کند، به خطا سهروردی را ملحد نامیدند و برای همین، مخالفان او را در ۳۸ سالگی به شهادت رساندند.
بعد ها ملاصدرا و حاج ملا هادی سبزواری از عقاید سهروردی بسیار بهره بردند.
این هم از گربه ی خونمون.
خواستم به شما معرفیش کنم.خودش این عکسو انتخاب کرد![]()

و چیزی برای خوردن در خانه نیست.مادرش گوشه ای نشسته ، گریه می کند.
خواهرش هم مریض است و پول برای درمان او ندارند. بچه وقتی این وضعیت را دید طاقتش تمام شد. با عصبانیت از خانه بیرون آمد و در خانه را به هم کوبید. وقتی پا به کوچه گذاشت دید یک دیوار خیلی بزرگ جلوی خانه شان کشیده اند که یک سرش به محله دروازه غار می رسد و سر دیگرش به پشت ترمینال. بچه کنجکاو شد و گفت
این دیوار دیگر چیست؟اتفاقاتی که در خانه افتاده بود فراموش می کند و راه می افتد تا ببیند این دیوار چیست.
دور تا دور دیوار راه می رود، ساعت ها راه می رود و همه جای دیوار را می بیند. متوجه می شود که دیوار نه دری دارد نه پنجره ای . بعد ناگهان چشمش به یک نردبان می افتد که به دیوار تکیه داده بودندش. او از نردبان بالا رفت و دید که داخل دیوار یک حفره است.
دولا شد و توی دیوار را نگاه کرد. داخل حفره چیزی دید که از ته دل خندید...
حالا نوبت شماست. ۳ خط دیگه این داستانو ادامه بدین![]()
